۰۷ مهر، ۱۳۸۸

تولدی دیگر

تولد سبزاندیشان 109روزه مبارک








آن چه که انسان را ماندگار می کند رفتار و گفتار و عملکرد به موقع و سنجیده در عرصه های مختلف است.
شاید سال های نه چندان دور آقای میر حسین موسوی مجال آن را بیابد که در مورد نگرشش در سال ها و روزهای قبل از 22 خرداد سال 88 توضیحی مبسوط بدهد.
اما آن چه که به من به عنوان یک ایرانی که در طی این سی سال، در مملکت جز تک صدایی چیزی نشنیده و آزادی بیان و دمکراسی واقعی برایش به یک رویا و اتوپیا بدل شدهاست، مربوط می شود، لحظات زیبا و پرشوریست که با کاندیداتوری دو نامزد اصلاحات، آقای کروبی و میر حسین موسوی در مملکت عزیزم، ایران زمرد نشان به وجود آمد.
شعار هوشمندانه میر حسین موسوی، که "هر ایرانی یک ستاد" بود، نشان از شناخت ایشان از ظرفیت و پتانسیل اعتراضی مردم می داد. ایشان این شعور و درک ملت را در دمکراسی خواهی و اعتراض به وضع موجود را به خوبی می دانست. در نتیجه این شعار که خواست همهگانی بود را سر لوح شعارهای تبلیغاتی خود کرد. این شعار بعد از انتخابات نیز هم چنان کاربرد دارد و اینک مردم هر کدام یک ستادند نه برای انتخابات بلکه برای مبارزه برای رسیدن به حق و عدالت و هر ایرانی در جایگاه یک لیدر و رهبر جنبش سبز را هدایت می کند.
این دو بزرگوار با کمک ملت خود جوش، در طول مبارزات انتخاباتی باعث شدند که آرای خاموش سی ساله با رنگ های سبز و سفید روشن شوند و آن حماسه بی بدیل را در 22 خرداد بیافرینند. حماسه ای که کودتاچیان و رهبر مفلوکش آن را مصادره کردند.
آن چه که من در آن روزها شاهد بودم، زندگی و حیات و امید بود. با آن که حق انتخاب زیادی نداشتیم، ولی با بهره از همان امکانات حداقلی توانستیم ایران را سر سبز کنیم. با آن که به خوبی می دانستیم دیکتاتور تقلب خواهد کرد. با آن که می دانستیم اگر حتا تقلب نکرده و آرای حقیقی را هم اعلام کنند روزگار رییس جمهور منتخب ملت ( میر حسین موسوی ) را چون خاتمی سیاه خواهند کرد. با آن که می دانستیم در خوش بینانه ترین وضعیت قدرت و اختیار رییس جمهور مردمی کم تر از 20 درصد خواهد بود و هشتاد درصد اختارات با رهبر است و این ولی فقیه قبیح " حق وتو " دارد.
اما آمدیم تا به " فراموش کنندگان تکرار تاریخ" بگوییم قدرت ملت را فراموش نکنید و این ملت است که حرف اول و آخر را می زند و " هر که با ملت در افتاد .....
آمدیم تا احمدی نژاد آخرین حلقه زنجیر مخوف تفکر طالبانیسم را حذف کنیم تا این حکومت همگن و تک صدای حصرگرا را برچینیم و به جهان بگوییم، حکومت ایران مردمی نیست و مردم فهیم ایران، گروگان هایی هستند که سالهاست در دست تروریست های دینی اسیرند. و اندیشه آنان نسبت به جهان پیرامون شان فرای این حاکمیت است.
در تمام مدت فعالیتم برای انتخابات، با ناباوری به میر حسین موسوی نگاه می کردم و سوالات بسیار مرا رها نمی کرد. اما خوب می دانستم که گزینه ا و حق انتخابی غیر او ندارم.
همواره از این می ترسیدم که او وسیله ای شده باشد برای حضور ما و مشروعیت دادن به نظام. از این که او قرار است در چهار چوب همین قانون که به دیکتاتوری رهبر معتقد است برای ما تحولاتی ایجاد کند تردید داشتم. اما وقتی کسی مرگ را در جلو چشمان خود می بیند، به تب و درد رضایت می دهد.
وقتی به اهداف شوم تفکر مصباحیسم و قدرت طلبی رهبر کم بین و متکی بر قدرت نظامیان و به خصوص سپاه می اندیشیدم بیش تر مصمم می شدم که حق انتخابی جز موسوی ندارم. روز موعود فرا رسید و با سر کشی به تک تک حوزه های اخذ رای شهرم مطمئن شدم که تقلبی در راه است و باید منتظر خبرهای ناگوار بود.
با تمام این اوصاف در ساعات اولیه ی 23 خرداد با شنیدن نتایج مات و مبهوت شدم. وبا پیگیری اخبار بر بهت و حیرتم افزوده می شد. فکر آن چهره های شاد و پر امید جوانان که با شنیدن چنین تقلب بزرگی چگونه خواهد بود، من را یک لحظه رها نمی کرد. در تماس با دوست و آشنا و غریبه و رهگذر به سهولت بغض فرو خورده ای را در صداها و نگاه های اطرافیان احساس می کردم.
کسانی که جزو آرای خاموش بودند و به توصیه من رای داده بودند، مدام زنگ می زدند و از موسوی گله می کردند و می گفتند او همه ما را بازی داده است. تمام مدت سعی می کردم ناراحتی و جدالی که در خود دارم از آنان پنهان کنم و به این دوستان ناشکیب، صبر و شکیبای هدیه کنم.
به خیابان های شهرم رفتم. مردم گویی روح در بدن نداشتند. اصلا گویی تمام آن چهره های بشاش و امیدوار دیروز به یک باره از این شهر و دیار رفته بودند. در تردد ماشین ها هم هیچ صدایی از حیات شنیده نمی شد. گویی فسردگی صاحبان خودرو به آن تک های آهن و فولاد سرایت کرده بود.
مردم دیار سر سبزم، بسان سوگوارانی بودند که نمی خواستند مرگ عزیزشان را باور کنند و در یک بهت و سرگشتگی بودند.
اما با صدور اولین بیانیه های آقایان میر حسین موسوی و کروبی خون تازه و پر حرارتی به رگ های این ملت ستم دیده جاری کرد. نمی توان تاثیر این حرکت به جا و به موقع این عزیزان را آن گونه که سزاوار است توصیف کنم.
فقط می توانم بگویم: که ملت ایران دوباره متولد شد. چه آنان که به نتیجه آرا معترض بودند و چه آنان که راضی و خشنود به آن تقلب. هر دو گروه در یک مصاف تن به تن اما نه در جایگاه برابرهمه فکر و اندیشه، شادی و خنده، غم و اشک و اندوه، شیرینی و تلخی و .... تمام حواس شناخته شده و ناشناخته انسانی را به یک باره در هم شکستند و دوباره از نو ساختند.
هر یک انسانی شد با آرمانی جدید و مسیری مشخص. امروز نه ایران و نه ایرانی، دیگر آنی نیست که تا قبل از 22 خرداد سال 1388 بود. همه چیز در یک بوته آزمایش محک خورد و خرد و ذره ذره شد و از نو ساخته گشت. و ایران و ایرانی ، در واقع اولین قدم های دمکراسی خواهی به معنای واقعی را برداشت. و اینک بالغ بر 100 روز است که هر روز مشق آزادی خواهی کرد و در امتحان های استاندارد جهانی قبول شد.

از منظر من، اقای میر حسین موسوی در 23 خرداد 1388 متولد شد و اینک در روز شمار تولدش می توان گفت: او 109روزه است. من 7 مهر که109 روز از تولد دوباره میر حسین موسوی می گذرد را به او و دیگر عزیزانی که این چنین متولد شده اند تبریک می گویم. و به مناسبت چنین روزی، در 7 مهر به همراه 109 سبز پوش سبز اندیش109 بادکنک سبز را از 109 نقطه شهر به هوا خواهیم فرستاد.

تولد سبزاندیشان 109 روزه مبارک.

۰۵ مهر، ۱۳۸۸

نامه دانشجوی دربند از قرنطینه زندان اوین( بند متادون)



شبنم مددزاده، نایب دبیر شورای تهران دفترتحکیم وحدت در روز یکم اسفند ماه 1387، توسط نیروهای امنیتی بازداشت گردید. وی پس ازگذراندن قریب به 90 روز در سلول انفرادی به بند عمومی 209 زندان اوین منتقل شد. علی رغم صدور قرار وثیقه دستگاه امنیتی با آزادیوی مخالفت نموده است. وی طی روزهای اخیرهمراه با تعداد دیگری از زندانیان دیگر به قرنطینه نسوان زندان اوین موسوم به بند متادون انتقال یافته است. نامه زیر توسط این دانشجوی زندانی از قرنطینه زندان اوین نگارش یافته و از سوی کمیته گزارشگران حقوق بشر منتشر می شود. به نام آزادی، آگاهی و عدالت اوین، مدرسه عشق روزهای آخر زمستان بود که تربیت معلم را به ناچار رها کرده و به اوین آمدم، من که باید در میان هم دانشگاهی و هم کلاسی هایم ترم ششم از تحصیلم را ادامه می دادم، اکنون بند209 زندان اوین پذیرای زندگی و تحصیلم شد. درست از اولین روز ماه اسفند، پا در یک مدرسه نهادم، جایی که با تمامی مدارس دنیا تفاوت داشت. مدرسه ای که هرکدام از سلولها، کلاس درسش بود و تا مدت ها هر کلاس تنها یک دانش آموز داشت و بعد از ماهها، همکلاسی هایی نه هم سن که هم دل از هر گروهی،روزنامه نگار، خبرنگار، دانشجو و .. و از هرمسلکی؛ مسلمان، بهایی، مسیحی و .. به کلاست می آیند. سینه های دیوارها، تخته های سیاه و به جای یک معلم، هزاران معلم عاشق درسهایشان را روی دیوارهای سلول نوشته و رفته اند،" ای کاش داوری، داوری، داوری در کاربود" ، " اندکی صبر، سحر نزدیک است"، "فاصبرو ان الله مع الصابرین"، " آیافریادرسی هست؟"،" اگر تنهاترین تنها شوم بازم خدا هست"... و تو باید خود درس هایت را بیاموزی، درس هایی که تا به حال پشت هیچ نیمکتی و از زبان هیچ معلمی نشنیده بودی وروی هیچ تخته سیاهی نوشته نشده بود. آری من ترم ششم از دانشگاه را در یک مکان دیگر، در " مدرسه عشق" با واحدهای درسی جدید آغاز کردم. قدم در مدرسه ای گذاشتم که هرروزش در سلول های انفرادی به اندازه 10 روزمی گذشت و من 71 روز را اینگونه گذراندم. بازجویی های مستمر، بی خبری از وضعیت خانواده و .. تمام ناخواسته های است که بایدتحمل کنی!" چو عاشق میشدم گفتم گرفتم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد"ولی آنچه که من در اولین درسم در کلاس کوچکم آموختم این بود که داشتن تحصیلات عالیه، مطالعات زیاد یا نویسنده ای خوب بودن و .. هیچ کدام نمیتواند در برابر " موجهای خون افشان" یاریت کند، آنچه که بایدداشته باشی تا " ناخدایت" بشود و عبور ازاین "دریا" را میسر کند دلدادگی است. راستی می بایست عاشق باشی، عشق به زندگی، به یک لحظه نفس کشیدن در هوای آزاد و ..نازپرده تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوهرندان بلاکش باشد"و آخر ترم،التهاب شب های امتحان را در برگ بازجویی و در برابر چشم مراقبانی که شبه تقلبت را دارند تجربه می کنی و پاسخ تکراریو صادقانه را در برگ هایی با نشان " النجاه فی الصدق" پس میدهی و به جای نامه شرح حال به استاد! یادداشت عدالتخواهی به قاضی مینویسی و بدین ترتیب سراسر ترم گذشته دانشگاه را من در 209 اوین به پایان رساندم درحالی که دوست داشتم امتحاناتم را همراه با دوستانم پشت نیمکت های همیشگی بدهم وآخرین روزهای بهار 88 را همراه دوستان و هم دانشگاهی هایم باشم و با آنها به پیشوازروزهای داغ تابستان بروم. بهاری که من هیچگاه در اینجا نه آمدنش را حس کردم و نه رخت بربستنش را.

در این سوی شهر،هیچ گاه بهارنمی شود چرا که هرگز" بهار از سیم های خاردار" نمی گذرد. دریغا، افسوس این رویارویی شد که آن روزها همواره در خواب میدیدم، رویایی که هیچ گاه رخت صادقانه به خود نپوشید. روزهای داغ تابستان با نسیم خنک " امید به آزادی" برایم قابل تحمل می شد ولی.. اکنون بارانهای پاییزی که هر شب بویش ازپنجره سلولم، روحم را بی وثیقه آزاد می کند با شما همراهم می سازد. بارانی که صدای خوردن هر قطره اش به توری پنجره سلولم ترانه ای را برایم تکرار می کند. " ترانه ی زندگی" که خارج از این تنگی و وحشت " زندگی مثل همیشه جاریست".آری بارانهای پاییزی شروع به باریدن کرده اند و زمین با گام های بلند به استقبال پاییز و روز اول ماه مهر می رود. مهرماهآغاز می شود و من اکنون بی انتخاب واحد، بدون حذف و اضافه و حتی بدون ثبت نام وارددانشگاه دیگر شدم:" بند متادون" که هیچ نسبتی با من و رشته ام ندارد و یا کوچکترین شباهتی به دانشگاه زیبایم. اما دل، ناشکیب قدم زدن بر سنگ فرش کهن دانشگاه و آرامگرفتن در سایه بید کهنسال دانشکده ریاضیاست. جایی که بعد از چند قدم به دیوار نرسی و نفسی عمیق خنکی را به ریه هایت نریزد.



شبنم مددزاده بند متادون/مهرماه /1388



۲۵ شهریور، ۱۳۸۸

آزادی و دمکراسی برای همه



آزادی به مانند اکسیژن است پس لبنان و غزه و ایران ندارد.









پیش به سوی کسب آزادی برای انسان در سراسر جهان