
شبنم مددزاده، نایب دبیر شورای تهران دفترتحکیم وحدت در روز یکم اسفند ماه 1387، توسط نیروهای امنیتی بازداشت گردید. وی پس ازگذراندن قریب به 90 روز در سلول انفرادی به بند عمومی 209 زندان اوین منتقل شد. علی رغم صدور قرار وثیقه دستگاه امنیتی با آزادیوی مخالفت نموده است. وی طی روزهای اخیرهمراه با تعداد دیگری از زندانیان دیگر به قرنطینه نسوان زندان اوین موسوم به بند متادون انتقال یافته است. نامه زیر توسط این دانشجوی زندانی از قرنطینه زندان اوین نگارش یافته و از سوی کمیته گزارشگران حقوق بشر منتشر می شود. به نام آزادی، آگاهی و عدالت اوین، مدرسه عشق روزهای آخر زمستان بود که تربیت معلم را به ناچار رها کرده و به اوین آمدم، من که باید در میان هم دانشگاهی و هم کلاسی هایم ترم ششم از تحصیلم را ادامه می دادم، اکنون بند209 زندان اوین پذیرای زندگی و تحصیلم شد. درست از اولین روز ماه اسفند، پا در یک مدرسه نهادم، جایی که با تمامی مدارس دنیا تفاوت داشت. مدرسه ای که هرکدام از سلولها، کلاس درسش بود و تا مدت ها هر کلاس تنها یک دانش آموز داشت و بعد از ماهها، همکلاسی هایی نه هم سن که هم دل از هر گروهی،روزنامه نگار، خبرنگار، دانشجو و .. و از هرمسلکی؛ مسلمان، بهایی، مسیحی و .. به کلاست می آیند. سینه های دیوارها، تخته های سیاه و به جای یک معلم، هزاران معلم عاشق درسهایشان را روی دیوارهای سلول نوشته و رفته اند،" ای کاش داوری، داوری، داوری در کاربود" ، " اندکی صبر، سحر نزدیک است"، "فاصبرو ان الله مع الصابرین"، " آیافریادرسی هست؟"،" اگر تنهاترین تنها شوم بازم خدا هست"... و تو باید خود درس هایت را بیاموزی، درس هایی که تا به حال پشت هیچ نیمکتی و از زبان هیچ معلمی نشنیده بودی وروی هیچ تخته سیاهی نوشته نشده بود. آری من ترم ششم از دانشگاه را در یک مکان دیگر، در " مدرسه عشق" با واحدهای درسی جدید آغاز کردم. قدم در مدرسه ای گذاشتم که هرروزش در سلول های انفرادی به اندازه 10 روزمی گذشت و من 71 روز را اینگونه گذراندم. بازجویی های مستمر، بی خبری از وضعیت خانواده و .. تمام ناخواسته های است که بایدتحمل کنی!" چو عاشق میشدم گفتم گرفتم گوهر مقصود ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد"ولی آنچه که من در اولین درسم در کلاس کوچکم آموختم این بود که داشتن تحصیلات عالیه، مطالعات زیاد یا نویسنده ای خوب بودن و .. هیچ کدام نمیتواند در برابر " موجهای خون افشان" یاریت کند، آنچه که بایدداشته باشی تا " ناخدایت" بشود و عبور ازاین "دریا" را میسر کند دلدادگی است. راستی می بایست عاشق باشی، عشق به زندگی، به یک لحظه نفس کشیدن در هوای آزاد و ..نازپرده تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوهرندان بلاکش باشد"و آخر ترم،التهاب شب های امتحان را در برگ بازجویی و در برابر چشم مراقبانی که شبه تقلبت را دارند تجربه می کنی و پاسخ تکراریو صادقانه را در برگ هایی با نشان " النجاه فی الصدق" پس میدهی و به جای نامه شرح حال به استاد! یادداشت عدالتخواهی به قاضی مینویسی و بدین ترتیب سراسر ترم گذشته دانشگاه را من در 209 اوین به پایان رساندم درحالی که دوست داشتم امتحاناتم را همراه با دوستانم پشت نیمکت های همیشگی بدهم وآخرین روزهای بهار 88 را همراه دوستان و هم دانشگاهی هایم باشم و با آنها به پیشوازروزهای داغ تابستان بروم. بهاری که من هیچگاه در اینجا نه آمدنش را حس کردم و نه رخت بربستنش را.
در این سوی شهر،هیچ گاه بهارنمی شود چرا که هرگز" بهار از سیم های خاردار" نمی گذرد. دریغا، افسوس این رویارویی شد که آن روزها همواره در خواب میدیدم، رویایی که هیچ گاه رخت صادقانه به خود نپوشید. روزهای داغ تابستان با نسیم خنک " امید به آزادی" برایم قابل تحمل می شد ولی.. اکنون بارانهای پاییزی که هر شب بویش ازپنجره سلولم، روحم را بی وثیقه آزاد می کند با شما همراهم می سازد. بارانی که صدای خوردن هر قطره اش به توری پنجره سلولم ترانه ای را برایم تکرار می کند. " ترانه ی زندگی" که خارج از این تنگی و وحشت " زندگی مثل همیشه جاریست".آری بارانهای پاییزی شروع به باریدن کرده اند و زمین با گام های بلند به استقبال پاییز و روز اول ماه مهر می رود. مهرماهآغاز می شود و من اکنون بی انتخاب واحد، بدون حذف و اضافه و حتی بدون ثبت نام وارددانشگاه دیگر شدم:" بند متادون" که هیچ نسبتی با من و رشته ام ندارد و یا کوچکترین شباهتی به دانشگاه زیبایم. اما دل، ناشکیب قدم زدن بر سنگ فرش کهن دانشگاه و آرامگرفتن در سایه بید کهنسال دانشکده ریاضیاست. جایی که بعد از چند قدم به دیوار نرسی و نفسی عمیق خنکی را به ریه هایت نریزد.
شبنم مددزاده بند متادون/مهرماه /1388
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر